ميرزا محمد على وفا زواره اى

308

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

شد راستى ، خيانت و شد مردمى سفه * شد دوستى ، عداوت و شد مردمى هبا هر عاقلى ، به زاويه‌اى مانده ممتحن * هر فاضلى ، به داهيه‌اى گشته مبتلا آن‌كس كه گويد از ره دعوى كنون همى * اندر ميان خلق ، مميّز چو من ، كجا ؟ ديوانه را همىنشناسد ز هوشيار * بيگانه را همىبگزيند بر آشنا پس از وصول آن عريضه ، سنوح چنان جريمه ، از خادمى چون من ، اغرب غرايب نموده ، درياى غضب جنابش ، چنان به تموّج درآمد كه زورق وجود هزار چون منى به ساحل نيستى اندازد . ارقام عديده ، به زواره و اردستان و ساير بلدان ، به تعريض و كنايهء ابلغ از تصريح ، مرقوم آمد كه فلان ، از حزب شيطان و مردود حضرت رحمان است و به كارگزاران درّهء درج خلافت بهيه و درى برج سلطنت عليه ، سيف الدّوله ، سلطان محمّد ميرزا - فرمانرواى اصفهان - مقرّر شد كه بايد فلان را در سلاسل و اغلال كشيده ، به دارالقضا حاضر آورند ، تا او را مورد حدود شرعيّه و عبرت ديگران آريم ، پس از وصول اين خبر وحشت اثر ، بىتأمل ، عازم ادراك سعادت آستانه‌بوسى و دواسبه به درگاه اسلاميان‌پناه شتافتم . شعر كأنّ النّازلين به حجيح * اناخوا بين احسان و جود 303 ولى چند روزى [ بار ] نيافتم . ماهىوار « 1 » از حرمان آب و حربا كردار ، از فقدان پرتو آفتاب مىناليدم و روى نياز بر آستان سپهر بنيان ، مىماليدم . شعر صبرت و كان الصّبر منّى سجية * و حسبك ان اللّه اثنى على الصبر 304 و مراتب اشتياق و آرزومندى را همىسرودم . شعر ايا بهجات النّفس فى ظلّ داركم * يفوز بها المشتاق لو لا العوائق 305 و تمنّاى حصول برائت ، از آن افترا را همىگفتم .

--> ( 1 ) - امّا ماهىوار